picture of Mohammad Abolghasemi

Mohammad Abolghasemi
Mechanical Engineering Student of AmirKabir University

(1984-2005)

Place of birth: Iran-Tehran , Unknown
Place of death: Iran-Tehran , Unknown


پنجم فروردین 1363
دهم آذر 1384
با تولدش بهـــار را به ارمغان آورد...
و خزان وداعش، ما را در زمستانی همیشگی تنها گذاشت ...
...


Related keywords: Mohammad Abolghasemi, مهندس محمد ابوالقاسمی

 


Guest Book
Comment By: سمیه
Posted on: 11/25/2019
نشسته‌ام به در نگاه می‌کنم
دریچه آه می‌کشد
تو از کدام راه می‌رسی
...

*هوشنگ ابتهاج*
Comment By: سارا
Posted on: 11/25/2019
تو دیگر نيستی
انار شكسته‌ای
كه خاطره‌هاي خونينش تنها
بر دست و دهان می‌ماند

تو ديگر نيستی
مگر به صورت شعری در دهان
و لمس سر انگشت‌های تمام شده‌ات
بر دست‌هایمان
شگفت
پرداخت شده
لعلگون
انار دهان گشوده
از اين بيش نمی‌ماند
بر درخت

"شمس لنگرودی"

محمدم داداشی بازم نیستی . همیشه نیستی، ولی آذر که میشه جور دیگه‌ای نیستی . دلم واست تنگ شده
Comment By: نابت
Posted on: 12/13/2018
امشب میخوام یه قولی بهت بدم. قول میدم مثل تو در تمام لحظات زندگیم شاد و پر انرژی باشم و با کیفیت زندگی کنم.
You have my word bro.
Comment By: همکلاسی
Posted on: 10/28/2017
دوازدهمين سالگرد فوت اين عزيز را خدمت خانواده محترمشان تسليت عرض ميکنم
Comment By: سمیه
Posted on: 11/30/2016
به یادتم هنوزم اگرچه زود رفتی
اگرچه بی تفاوت به هر چه بود رفتی
به یادتم هنوزم اگرچه پر کشیدی
اگرچه تلخ اما به آرزوت رسیدی

منو همین یه عکست به هم علاقه داریم
که سالیان ساله به درد هم دچاریم
Comment By: مامان
Posted on: 11/29/2016
... تجربه کسانی که عزیزانی رو از دست دادن اینه که بعد از 10 سال از پیش ما میرن جایی که خودشون دوست دارند...
... در دهمین سال قمری در خواب عزیزی رفتی و رفتنت رو اعلام کردی...
این منو اذیت می کرد که از این دورتر کجاست ؟

لابد باید جایی بری که شایستگی اونو داری
عزیز من تو این 11 سال... همه جا تو رو دیدم
... توی نگاه آریا، تو صبر و شکیبایی ویانا، در مهربانی های آرش و میترا، در هوش و ذکاوت تارا فقط تو ....
بچه های من دایی خوب و و مهربان رو از دست دادن .
خواهران خوبت از داشتن برادری دلسوز و غمخوار محروم شدن
من پشتم رو خالی بدون تکیه گاه می بینم
چه کنم سرنوشت این بود و چه تلخ

فقط دوران طلایی که تو بودی و شیرینی خاطراتش دل های مارا روشن می کند
Comment By: سارا
Posted on: 11/29/2016

دوباره دانه می پاشم حیاطِ خیسِ باران را 

اگرچه خوب میدانم کبوتر برنمیگردی

 

تُهی از نوبهارت مانده تقویمِ خزانِ من

به این مهر و به این آبان و آذر برنمیگردی

دلم تنگ شده محمدم ..


 



 
Comment By: سارا
Posted on: 12/01/2015
سلام داداش خوبم ، محمدم ، 10 سال گذشت ، باورم نمیشه ، ویانا بزرگ شد تو نبودی ، آریا اومد نبودی ، آرش و میترا اومدن نبودی، تارا هم امسال اومده و تو نیستی، ولی میدونم که تو هم از شادی ما شاد شدی ، تمام این مدت کنار ما و تو قلبمون بودی ولی بازم دلمون واسه دیدارت تنگ شده ، دلم واست تنگ شده ، کاش دوباره خوابت رو ببینم ...
Comment By: سمیه
Posted on: 12/01/2015
پنجاه سال آه
دور از تو زیستن
یعنی‌ هزار سال
در خود گریستن.
پنجاه سال آه
دور از تو زیستم
در خود گریستم...
-هوشنگ ابتهاج-

ده سال از رفتنت گذشت...
آدم هیچ وقت فکر نمی کنه بدون عزیزانش لحظه ای دووم بیاره...
اما رسم روزگار همینه ...

توی این ده سال، بچه های کوچک بزرگ شدند و بچه های دیگه به دنیا اومدند... خیلی چیزها عوض شد، اما غم نبود تو همچنان با ما بود...
و ما هر لحظه غم و شادی رو به یاد تو سر کردیم... و هنوز در هر سالگردت باور نداریم که از پیش ما رفتی... و چه حیف که پیش ما نیستی ...
Comment By: سمیه
Posted on: 11/30/2014
شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت

نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت

امید عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من
به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت

دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

ه.ا سایه
Comment By: سمیه
Posted on: 11/30/2014
محمد عزیزم
امسال هم مثل هر سال و مثل تمام این سال ها و ماه ها و لحظه هایی که از تو دور شدیم
فقط می تونیم شمعی به یادت روشن کنیم و با خاطرات قشنگی که ازت داریم خوش باشیم
...
امسال دوست داشتم یکی از عکس های بچگی هات رو توی صفحه ات بذارم
چه فرقی می کنه
....
محمد چه کودک و چه بزرگسال
...
مهم روح بزرگت بود که همیشه و همیشه بزرگ هست و می مونه
...
Comment By: nabet
Posted on: 11/30/2013
تو سرو سبز بودی...زرد شدی به یک خزان
خزان من،بهار نشد هرگز....بدون تو به صد خزان شدم.
نابت.آذر 92.
Comment By: جمال میرزایی
Posted on: 11/30/2013
حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود.
آی.... ناگهان چقدر زود دیر میشود...

( روحش شاد)
Comment By: سروناز
Posted on: 11/30/2013
محمد جان 8 ساله که رفتی ... اما هنوز که هنوزه بار هر بار دیدن عکست این داغ تازه میشه و اشکام نا خود اگاه سرازیر... جند سالیه ایران نیستم روزی که تنهامون گذاشتی به یادت برم خونتون اما دوری دلیل نمیشه به یادت نباشم . هر بارکه میام ابران مبام بهت سر میزنم.اینو بدون تا همیشه عزیزی... دلم برات تنگ شده پسر همسایه مهربون .
Comment By: سمیه
Posted on: 11/30/2013
بر این دشت خاموش در یاد دارم
که مرغان سرود سفر ساز کردند
هوا سخت تاریک و نامهربان شد
تو گفتی که فریادی از دشت بر آسمان شد
پس آنگاه در یاد دارم
خزان شد
چه گل ها که بر خاک عریان فرو ریخت
چه گل ها که غمناک
بر خاک
نه از سرو دیگر نشان ماند
نه از تاک
...
نه از آسمان شکوهنده ی پاک
...

م.آزاد
Comment By: hasan emrani far
Posted on: 09/23/2013
تو هرگز نمیمیری ای بیقرار، یادت بخیر!
Comment By: aneseh
Posted on: 12/07/2011
ما ابتدایی بودیم.تو اتاق من بازی کردیم.اتاق کثیف شده بود.مامانم به من گفته بود اتاقتو تمیز کن.

من چند تا عکس قشنگ داشتم که الان یادم نمیاد عکس چی‌ بود.محمد گفت اینارو میدی به من .من گفتم به شرط این که کمکم کنی‌ اتاق تمیز کنیم محمد کمکم کرد اما وقت رفتن عکسارو یادش رفت من بدجنسی کردم بهش نگفتم.تا چند سال با عذاب وجدان عکسارو نگاه داشتم اما روم نمی‌شد بهش بگم.الان میگم محمد ببخشیدد
Comment By: baba 12/9/90
Posted on: 12/04/2011
در تمام۶۵سال زندگیم مثل تو ندیدم از بدو تولدتت با هم بودیم در دو سه سال آخر میدانستم مال این دنیا نیستی و با اطمینان میدانم این روح برای ماموریت دیگر انتخاب شده تمام یادداشت هاراخواندم هم خیلی گریه وهم خیلی کیف کردم. روحت متعالی و امیدوارم زود بهم برسیم گلم
Comment By: sara
Posted on: 12/01/2011
salam dadashi joonam,kheili kheili deltangetam,emrooz salrooze raftaneteo man sari nistam,to ham sari nisti,midoonam harja hasti maro mibinio sedamoono mishnavi, nemikham be khatereye talkhe 6sale pishe in rooz fek konam ,doost daram be ghabl az un ,be ye donya khaterate shirine ba to behtarin dadashe donya fek konam,be khandehaye ghasghanget,mesle dishab too khabam,dooset daram azizam,doa kon vaghti oomadam unja pishe ham bashim.be omide didar
Comment By: اسماعیل سلمانپور – آذر 1384
Posted on: 11/30/2011
مهربانم
از پله ها صدای سوت می اومد؛ سوت مخصوص خودش بود. کتاب رو ول کردم و جستی زدم. شیطنت تو رگهام دوید. با لبخندی پشت دیوار قایم شدم. چند ثانیه منتظر موندم، نیومد. رفتم و در رو باز کردم، نبود. این اولین بار بود که تو تشخیص سوت محمد اشتباه می کردم. دلم هواشو کرده بود. هرچی زنگ زدم گوشی رو ورنداشت....
رو چمن های پارک لاله نشسته بودیم و هنوز تو بهت رفتن رضا نوری. بحث احساس بود و تحمل مرگ رفیق. گفت: من که هیچ جوری نمیتونم مرگ رفقای نزدیکمو تحمل کنم، هیچ جوری... . گفتم منم همینطور. چرا خدا صدای منو نشنید؟
بچه ها برای هم اس ام اس می زدن: در یک کلمه منو توصیف کن. من اس ام اس نداشتم، می خواستم بنویسم: زندگی... جمعه 11 آذر تولد بهنام بود، عکس دو سال پیش محمد تو تولد بهنام... این بار با یک نوار سیاه روی یک حلقه گل لعنتی... زندگی منو داشتن می ذاشتن تو خاک...
همیشه برام یه نمونه بود، یه آدم استثنایی. اوج حرارت، شیطنت، شور و شوق، اما تو همون حالت شخصیتش رو حفظ می کرد. به این تعادل و توازن حسودیم می شد. می گفت: امسال سال آخره، هر کاری تو این سه سال نکردیم باید حالا بکنیم. کاری هم کرد کارستون. کمتر کسی می تونست این همه کمر بشکنه...
منو دوست داشت. همه رو دوست داشت. وقتی رفت همه همدیگه رو بغل می کردن و گریه می کردن. بازار روبوسی گرم بود. انگار همه باهم مهربون شده بودن. گفتم رفت ولی مهربونیش رو برای ما گذاشت...
درس نمی خوندم. می گفت درس نخونی می زنم. دوستم داشت. می دونم اگه الان درس بخونم یکی اون بالا لبخند می زنه، شایدم از این پایین، همینجا، شبیه همین عکسی که زدن جلوی خوابگاه...
شب یلدای پارسال مراسم خوابگاه رو ترکونده بود. اون که اومد وسط همه جرات کردیم و اومدیم. همیشه همین بود، موتور محرک شادی ها تو خوابگاه، دانشکده... . حالا بچه ها بهم گفتن بیام برای مراسم شب یلدای امسال. موندم گریه شیرین شبونه رو انتخاب کنم یا هندونه تلخ شب یلدا رو؟...
یکی می گفت هنوز باورم نشده که محمد رفت. خوب منم باورم نشده، آخه گاهی چشم انتظار دم پنجره می ایستم، با تمام وجود صداش می زنم، تا شاید سوت زنان، با لبخند همیشگی پیداش بشه، دوباره شیطنت رو تو رگهام جاری کنه و من با تمام وجود فریاد بزنم : سلام...مهندس...!! .
(اسماعیل سلمانپور- نشریه کوزه دانشگاه امیرکبیر – آذر 1384)
Comment By: کامران نیاکان
Posted on: 11/29/2011
محمد آقا سلام. من رو نمیشناسی. هیچوقت ندیدیم همدیگه رو. ولی انگاری سالهاست میشناسمت. ۲-۳ سال پیش با من تماس گرفتند، از ایران. خانم محترمی ایمیل زد. نوشته بود برادرش رو از دست داده. بعد هم عکس ها تو برام فرستاد. میخواست یه صفحه تو سایت ما برات بزنیم.
عکست رو که دیدم...انگار زل زده بودی تو چشمام.من 30 ساله از ایران به دور هستم. 30 سال بود همچین نگاهی ندیده بودم. تا مغز استخوانم رو سوزوندی بی انصاف. بعد یادداشت های رفقات رو خوندم. اشک عین سیل از چشام میریخت...بی اختیار...
تا کار این صفحه ات درست شد. پسر عجب مردی بودی. همه دوستت داشتند.همه! میشه وقتی من هم رفتم انقدر برام اشک بریزن؟

دیروز خبر دادند، گفتند سال رفتنت نزدیکه. دوباره اومدم و یه دستی به سر و روی صفحه ات کشیدم. مطمئن شدم صفحه پا برجاست و کامنت های خونواده ات و رفقات سر جا شونه.
دیشب برای خواهرت نوشتم:" همه این افرادی که ما تو این سایت یادشون کردیم یه طرف، این محمد شما یه طرف"
باز امشب اشک ما رو در آوردی پسر. باشه، عیب نداره. خوش باش اون بالا. کاش ما رو هم راه بدن اونجایی که تو هستی. این صفحه ات هم هست. بدون چقدراز خودی و غریبه اشک گرفتی.
تا من هستم، تا اینترنت هست، این صفحه ات هم هست. مهم تر از این صفحه خاطره های خوشی اند که تو قلب همه کاشتی. اون ها هستندکه تو رو زنده نگه میدارن.
من برم. باز میام سراغت. مطمئن باش...



به شکوفه ها...به باران...برسان سلام ما را محمد جان...
Comment By: Mehdi Asghari
Posted on: 11/29/2011
دلم براش تنگ شده بود. اما فکرشو نمی کردم . . .

Comment By: بهاره اثمری
Posted on: 11/29/2011
محمد جان هنوز باور نکردم که رفتی. هرگز هم باور نخواهم کرد.
Comment By: نابت
Posted on: 11/28/2011
دلم واسه اولين و بهترين دوست دوران كودكيم تنگ شده .
وقتي بعد از 2 ماه برگشتم و ديدم نيستي ، هرگز باورم نشد واسه هميشه تركمون كردي !
هنوز هم وقتي خيلي شاديم ، وقتي هممون شاديم فقط به اين فكر ميكنم كه تو هم كنارمون هستي.
Comment By: mohamad masoudian
Posted on: 11/28/2011
فکر نکنم کسی خاطره بد از محمد داشته باشه...
ولی میخوام آخرین خاطرمو با محمد بگم چون فکر میکنم آخرین روزی بود که محمد تو دانشگاه بود...
سر کلاس آزمایشگاه مقاومت دکتر علیزاده بودیم کلاسمون 7-5 عصر بود و ما هیچ وقت انرژی درس گوش کردن نداشتیم اون روز انقدر سر کلاس خندیدیم که دکتر علیزاده ازمون خواست از کلاس بریم بیرون... ما رفتیم بیرون دم درِ ساختمون ابوریحان محمد گفت ایول خوب شد امروز باید برم اسباب کشی ... یه چن دقیقه ای نشستیم روی پله های ابوریحان ... بعد خداحافظی کردیم... رفت و ...
فرداش که موضوع و شنیدم واقعا بهم ریختم... پسرِ ماهی بود فقط همین...
...
Comment By: leila
Posted on: 11/27/2011
بسیارگل که ازکف من برده است باد...
اما من غمین
گل های یاد کسی را‍‍پرپرنمیکنم.
من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم.
Comment By: Ahmad Dastjerdi
Posted on: 11/27/2011
Mohammad e aziz, hatta fekr kardan be inke to va kesai mesle Reza va Payam beyne ma nistan kheyli sakhte. Hamishe arezoo dashtam ke khabare hadesei ke baraye to ettefagh oftad chizi joz ye shookhie khabgahi nabashe ke motasefane chizi joz ye vagheiate talkh dar naoumad. Harchand modate kootahi baham ham daneshgahi boodim vali ino bedoon hanoozam bad az gozashte 6 sal, invare donya too ghorbat ham ba ham daneshgahia ke dore ham jam mishim be yade to va azizane digari ke dige beyne ma nistan hastim. Omidvaram ke oun donya vaghiat dashte bashe ke dare va betoonam ounja ye bare dige khandehato bebinam...
Comment By: Reza
Posted on: 11/27/2011
محمد یه دونه بود، یادش سبز...
Comment By: a azad
Posted on: 11/26/2011
این کوچه ها بی تو همیشه بیقرارند
حس غریبی بین پاییز و بهارند

رفتی ولی فکری به حال کوچه ها کن
بوی تو دارند و تو را اما ندارند

روحت شاد
Comment By: بهنام - دوست محمد- ۳۰ آذر ۱۳۸۴
Posted on: 11/25/2011
نمی دونم چه جوری باید گفت...

محمد ابوالقاسمی در گذشت...

نمی دونم چی بنویسم. از چیش بگم. از کدوم خاطره اش بگم خنده توش نباشه. ....

می دونم هميشه با هم می خنديديم. می دونم تمام اين چهار سال روبا هم زندگی کرديم و هر شب تا ۴ صبح حرف زديم و خنديدم .حتی سر خاکت هم ،با اون حال و روز و چشمای گريون خندمون گرفته بود.باز هم می خنديم! برات می خنديم!

۳ روز منتظر بوديم ، گفتيم شايد برگردی ، نيومدی ، رفتی ، کاشکی می شد ما بيايم پيشت.منتظر باش. فقط بيشتر از ۳ روز.

امسال تو تولدم نبودی ، روز تولدم ، با دستای خودم گذاشتمت تو خاک ،شبش فک می کردم ، چرا؟ کاشکی نگرت می داشتم ، شايد بر می گشتی ،مگه اين همه برنگشتن؟ حتی اگه اونا می خواستن من نبايد می ذاشتم. اگه اجازه نمی دادم الان کنارمون بودی؟ يعنی می يومدی تولدم؟ با همون ريشای تميز هميشگی ؟ همون ريشايی که وقتی صورت سفيد و رنگ پريدت رو تو خاک می ذاشتن هنوز رو صورتت بود؟...
امشب شب يلداست. ممد به خدا بدون تو حال نمی ده ،ممد يعنی نميای امشب؟ يعنی امشب چون از همه شبا بلند تره بايد بيشتر زجر بکشيم؟ يعنی شبا نبايد خوابمون ببره و با نبودن تو هيچ حرفی برای گفتن نباشه؟ يعنی اين سکوت می خواد نبودن تورو معنی کنه؟

دوست دارم امشب با ما باشی!تورو خدا بيا!
......
همون طور که روی شن های ساحل نوشتم ، اينجا هم می نويسم.

محمد جان خداحافظ .روحت شاد.

می دونم که هميشه با ما هستی!

بهنام ۳۰ آذر ۱۳۸۴
http://barzakh124.persianblog.ir/post/66
Comment By: anahita
Posted on: 11/21/2011
vaaaaay mohamad delaaaaam barat kheilii kheiliii zaid tang shodeee khaash alan inja boodiii...
Comment By: somayeh
Posted on: 11/10/2011
خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ و شب ازشب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت!
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا باز نگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه...!

ه.ا.سایه
Comment By: مژگان
Posted on: 03/14/2011
ندیده بودمش، نمی شناختمش، خودش که روحش شاد، هر کی که مونده صبوری براش میخوام و یه خنکای وجود توی دلش که من نشناخته رو بغض حس از دست دادنش گرفته
Comment By: Saeed Abolghasemi
Posted on: 12/29/2010
اين صفحات رو كه مي خوندم خيلي تحت تاثير قرار گرفتم
ما هم ميام دير يا زود
روحت شاد
Comment By: وحید دوشن
Posted on: 09/04/2010
یادم نیست چند سال پیش بود ولی باهم خیلی بازی می کردیم. وقتی شنیدم باورم نشد. تا این صفحه رو دیدم. واقعانمیدونم چی باید گفت .
بقول سروناز پسرهمسایه همیشه تو ذهن ما می مونی و همیشه چه باشی چه نباشی دوست داریم.
ولی هستی همیشه و همه جا. برای ما بچه های کوچه هستی برای بقیه هم همینطور.
روحت شاد
Comment By: وحید دوشن
Posted on: 09/04/2010
یادش بخیر بچه گیهای خوبی داشتیم همسایه بودیم خیلی اذیتش کردم امیدوارم منو ببخشه
Comment By: nader(ham kelasi sari)
Posted on: 06/22/2010
pesar delam havato karde
Comment By: سیلوستر
Posted on: 06/15/2010
سلام محمد آقای گل!
یه دفعه بد جوری دلم تنگ شد. تو اینترنت "سرچ"ت کردم، این صفحه رو پیدا کردم.
از اون آدم های اون موقع، و دوست ها، خیلی نیستن کسایی که یادم مونده باشن، ولی، پسر، جات تخته!
(به اسمی اومدم اینجا که صدام میکردی)
یادت بخیر
Comment By: سروناز
Posted on: 02/11/2010
سلام پسر همسایه، خوبی؟ می‌دونم که خوبی. یاد بچگی‌ بخیر چه روزهای داشتیم تو ی اون کوچه،اون کوچه الان شده کوچه خا طرات. تو کوچولو بودی اما تو همه بازی‌‌ها بودی. صدات، خواندن ‌هات همیشه تو گوش منه.
هنوز بعده این ۴ سال باور نمیکنم دیگه نیستی‌.چه روزی بود که نگار بهم خبر داد... ،وای من انگار خواب میدیدم، انگار........
اوایل زیاد میومدی به خوابم. میگفتی‌ که خوشحالی‌ ، مطمئنم که خوشحالی. مگه می‌شه کسی‌ تو بهشت باشه و خوشحال نباشه؟ اما بی‌ معرفت فکر ما رو نکردی اینقد با عجله پرواز کردی به بهشت؟؟؟؟
محمد عزیز تو همیشه تو فکرو خاطره من ، بابا و مامان هستی‌، خوب میدونی‌ که چقدر دوستت داریم
Comment By: FARHANG (hamkelasi-shahid beheshti)
Posted on: 01/31/2010
you are always in our heart
Comment By: Jamal Mirzaei
Posted on: 12/24/2009
به یاد برادری که ندیدمش:

این چه بغضی است که در راه گلویم بنشست؟
و چرا گونه من
اینچنین از اثر اشک تر است؟!
این چه احساس غریبی است در آتشکده سینه من
که مرا میسوزد!
و چرا باور من خاطره مرگ برادر دارد؟!
‍‍‍‍‍‍‍ پس دروغ است که گفتند به من تک پسرم
من تو را یافته ام.
آی ای مردم شهر من برادر دارم.
و چه بی انصافی
که از این سهم برادر بودن
تو فقط داغ خودت را به دلم بخشیدی.
گفتم ای خاطره گمشده ام باز بمان
باز هم سوت بزن, شاد بخوان
رفتی و خندیدی.....
Comment By: anahita
Posted on: 12/08/2009
hanooz bade 4 sal nemitoonam bavar konam ke behtarin mehraboontarin doostdashtanitarin aziztarin zibatarin darskhoontarin va bivafatarin pesaramumo ke ye olgoo o sarmashgh vasam boodo az dast dadam man faghat ye yadegari azat daram ke 5sal pish khodet ye ketab behem dadi ama vaghti daram ketabkhoonamo moratab mikonamo un ketabo mibinam hanooz nemitoonam bavar konam dge pishemoon nistio fek mikonam hanooz tahrani azizam delam barat kheili tang shode kashki inja boodi...
Comment By: Mohsen Samadi Khoshkhoo
Posted on: 12/03/2009
Salam Mohammad. Yade ghadima bekehir. Alan ke be gozashte fekr mikonam, aslan bavaram nemishe ke rafti. rastesh kheili vaghta ba khodam fek mikonam ke vaghti bargardam Iran hatman miam mibinamet. Hatta ye bar ke be somayye payam mizashtam hale toro azash dashtam miporsidam ta inke ye ho bekhodam oomadam didam ke to dige beyne maha nisti... Rastesh hameye ina bekhatere ine ke aslan nemitoonam bavar konam ke dige rafti, akhe pesare khoob kheili zood bood bara raftan... Amma motmaennam jat oonja az hameye maha behtare va alan be arameshe vaghe ee residi... Arezoo mikonam ke hamishe rohhet shade shad bashe va az khoda ham mikham ke be bazmande ha sabr bede... Rastesh vaghti az dast dadane dooste khoobi mesle to baraye man inghadr sakhte dige nemidoonam khoonevade chi mikeshan.... Harfe akharamo bezanam... Khoshbehalet ke har ki be yadet miofte tanha chizi ke yadesh miad faghat khoobi va khande roo ee va sedaghate... khoshbehalet... Vaghean doostet daram... Hamishe ham be yadetam... Mohsen
Comment By: Ameh Nadereh
Posted on: 12/01/2009
Aziz body dostdashtane moadab ba vaghar
baes afteghar hamei famil farzand khob bray maman va baba
bradar khob brai khaharat
dost khob yaran
hamsayeh khob kocheh
shagerd khobe moalema
pesare khob k hala jat too behashet
delam brat tank mesheh
ai aziz hamekkhan rohet shaaaaaaaaad.
Comment By: Azadeh (Dokhtar Ame)
Posted on: 11/29/2009
I wish I could write as beautiful and as pure as you do. But every time I want to write about Mohammad I can’t stop my tears. He was one of the best. It’s been four years but I still can not believe it. Good bye is the saddest world but universe is so unfair and makes you say it to the ones you love the most. I wish I could see you one more time; I wish I could hug you tightly and not let you go. I wish I could tell you one more time how much I love you. Mohammad everyday, every move, and every breath I take I think about you. It will never be the same without you. I know we will meet again until then I pray for your soul. God bless you. Love
Comment By: Cameron
Posted on: 11/24/2009
برای مشاهده دستخط محمد به اینجا مراجعه کنید:
http://www.ayhavaar.com/Abolghasemidastkhat.JPG
Post Your Comments
 
Your Name
Please write your comments here:Farsi  English  

This page has been sponsored by Somayeh and was created on 10/03/2009.

The deceased was the sponsor's Brother.